تبليغاتX
سلام غریبه

آسمان بی وقفه می باردُ

ابرها خسته از باریدن

و من هر چه می روم

این کوچه باران خورده را

به تو محتاج تر می شوم

به اندازه تمام باران های نباریده

غافل از اینکه

بــا عــشــق

تا سر کوچه هم

نمی شود رفت

بــی تــو


-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

باران می بارد ...

کاش تو باشیُ

یک خیابان که

انتها نداشته باشد ...



 همین

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 18:40 ] [ مرتضی جون ]

گذشت

از ما

عاشقانه های کودکانه!

بیا در میلیاردمین تولد زمین

سهم اکسیژنمان را

به درخت های خشک پاییز ببخشیم

بیا تا آخر این قصه

 زیر درخت سیب بمانیم

بیا قصه را طور دیگری تعریف کنیم:

یکی بود...

آن یکی هم بود...


گاهی با منی و گاهی بی من...

گاهی با منی و گاهی با او...

چگونه میتوانی به آسانی لب بگشایی و بگویی دوستت دارم...

گاهی به من و گاهی به او...!!!

[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 12:3 ] [ مرتضی جون ]

این روزهایم تو ندارد

که من هر روز
آخر دنیا را می بینم
و هر چه روز میرود
شب میاید
شب هم که برود
دوباره روز از نو...
اما
نه تو می آیی
نه خیالت می رود
و من مانده ام
با یک دنیا
بی تو بودن...!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

عشق را که خواستم بپوشم نشد

اما تو
پوشیدی
و من را
در جیب بغلت
گذاشتی
یک روز که حواست نبود
 همراه با  تنقلاتت مرا
جویدی...
زیر دندانت که رفتم
پای احساسم قطع شد
کمی بعد
که تازه داشتم عاشق می شدم
سرما خوردی
من را همراه دستمال بینی ات
دور انداختی
همین...!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دیروز
زیر بهمنی از نفرت تو
دفن شدم
کی نجات پیدا کنم
خدا می داند
اما
اگر دیگر من و احساس پاکم را ندیدی
روی سنگ قبر برفیم بنویس:
او کسی بود
که کشته شد
بابت کارهای پاکی که انجام داد
و کارهای قشنگی که قصد انجامشان را داشت...
او
کشته شد
زیر آوار برف و نفرت و سردی
به خاطر احساساتی که هرگز مرتکب نشد...!

همین...!!!


[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 10:55 ] [ مرتضی جون ]

 

گفتی شاعر که شدی می خواهمت!

و جاده"عاشق قدم هایت شد!غافل از اینکه من شعر بودم...نه شاعر!

همچنان که من به نفس های این جاده زیبا دل خوش کرده بودم"تو عبور بودی نه عابر!

هزار سطر از آن شعر میگذرد...و هنوز هم نیاز به قدم هایت"مرا شعر می کند"نه شاعر.....

--__--__--__--__--__--__--__--__--__

دهان که به سخن باز کرد"بوی رفتن را احساس کردم!

و من چه کودکانه فکر میکردم با آدامس نعنایی...

میشود سرنوشت را تغییر داد........

--__--__--__--__--__--__--__--__--__

از من نخواه که با تو یکرنگ باشم"

من اگر نقابم را برای تو بردارم"در سیل اشکهایم غرق میشوی!

بگذار این نقاب خندان دلقک روی صورتم بماند!

--__--__--__--__--__--__--__--__--__

تو همان بهشتی بودی"که در کودکیم"

رویایش را دیدم....

زلال

صاف

ناب

پاک...

اگر چه زیاد خسته شدی از من...

اما من خسته نیستم "از هر چه گذشت بر من و تو...

به جان آسمان قسم"تو تنها بودی در قلبم...


*همین*


[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 11:39 ] [ مرتضی جون ]
دلت ابری است،

چرایش را خودت هم نمی دانیُ حس می کنی آرامشی را که نداشته ای !

از دست داده ایُ به سراغ حافظ می روی شاید کلامی آرامش بخش:

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

نتیجه : گاهی دلت می گیرد،بی دلیل !

دلت برای خودت تنگ می‌شود گاهی زلزله ای با ریشتربالا

ـ خیلی بالا ...گاهی بالاترازحدتوانم ـ وجود وروحم را می لزراند

و چقدر وحشتناك است وقتی می بینم

هیچ چیز سر جای خود نیست.

بغض ...بهت ...ناباوری ...سكوت...تفكر ...تناقض

پس لرزه !!!

باید بروم !

مثل كرم ابریشم دور خود پیله ای بتنم...

تنها باشم...


من :


گاه برای لبخند هایی که خشک شده اند...

گاه برای دلتنگی هایی که فراموش شده اند...

گاه برای بغض هایی که طعم تلخ اشک را

به بازی گونه هایت در آورده اند

و گاه برای دل خودم می نویسم ...
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 9:34 ] [ مرتضی جون ]
درباره وبلاگ

سلام
مرتضی جون!!!
دانشجوی حسابداری!
استقلالیم!
متولد اول فروردین!
عاشق آهنگای حمید عسکری...modern talking group
و...یه چیزای دیگه که نمیتونم بگم(آخه خصوصیه)!!!

id:smn_bisetare
چه نیازیست مرا شاعر شعری بودن"
چشم تو...دیوان غزل های من است!!!
-_-_-_-_-_-_-_-_
شاید از من"یا نه
از همه بیزاره
نمیخواد درک کنه
یکی دوسش داره
اما باز فکر میکنم
شاید این تقدیره
که داره چشماشو از چشم من میگیره
واسه این تنهایی
بهت اصلا نمیاد
که مقصر باشی
تو با این زیبایی
نمیتونی از عشق متنفر باشی...
-_-_-_-_-_-_---_-_--

ایــن تــو نیسـتی

که مـرا از یــاد بـرده ای !

ایـن منــم

که به یـادم اجـازه نمی دهـم

حتی از نزدیکی ذهــن تو عبــور کنـد ...

صحـبت از فراموشـی نیسـت . . .

صحـبت از لیـاقت است !!!